دلم برای کسی تنگ است ک
دلم برای کسی تنگ است ک ...
گمان میکردم می آید و میماند و ب تنهاییم پایان میدهد
اما آمد و رفت و ب زندگیم پایان داد...
در حسرت آغوش تو...................
با یک دنیاغم و حسرت دل از آغوش تو کندم دیگه حتی ی بارم من ب عشقت دل نمیبندم
دلم برای کسی تنگ است ک ...
گمان میکردم می آید و میماند و ب تنهاییم پایان میدهد
اما آمد و رفت و ب زندگیم پایان داد...
عاقبت یک روز ک نزدیک است،
از دنیایی ک در آن بی تو مرده ام زنده خواهم شد،
ب سویت خواهم دوید ... و تاابد...
درآغوشت جان خواهم داد!
تمام خوبی حس مالکیت اینه ک :
از کسی ک دوسش داری بپرسی
تومال کی هستی؟!
و اون بدون معطلی بگه:
فقط مال تو..................
کاش میشد یک لحظه جایمان را عوض میکردیم
شایدتومیفهمیدی چقدربی انصافی و
من هم می فهمیدم چرا؟
این روزها
پرم از لحظه هایی
ک دوستشان ندارم....................
نمی گذاشتم ب آسانی دلم راببری
اگر میدانستم بعداز توزندگی کردن چقدردل میخواهد!
در آغوش خودم هستم
من خودم را درآغوش گرفته ام!
نه چندان بالطافت
و نه چندان بامحبت
اما وفادار وفادار........
دست هایت رازیر تنهایم ستون کن!
ک من
از آوارگی بی توبودن میترسم...
وقتی می رفت !
گفت توراهم می برم...
گفتم کجا؟!
گفت از یادم...!
::
هنوز هم مثل انشاهای دوران دبستان
بانتیجه گیری مشکل دارم
رچا رفت؟؟
::
میبینی
رفتنت برایم عادی شد؟
عجیب است مگه نه؟
اما هنوز دلم...
بدجور هوایت رامیکند و ناخودآگاه میگویم...
کاش بودی....................
دلتنگی هایم را اگرسنگ میفهمید
فکری ب حالم میکرد
بی وجدان
خدایا!
کسی را ک قسمت دیگریست
سر راهمان قرار نده!
تا شب های دلتنگیش برای ماباشد!
و روزهای خوشش برای دیگری...................
بزرگ ترین خطایش این بود ک
می پنداشت من برای همیشه
صبور خواهم ماند...!
خدایا
از عشق امروزمان چیزی برای فرداکنار بگذار
نگاهی
یادی
تصویری
خاطره ای
برای هنگامی ک فراموش خواهیم کرد...
روزی چقدرعاشق بودیم...
نفس میکشم تا ب جای مرده هاخاکم نکنند
خدایا ازگناهانم بگذر
همانطور ک ساده از آرزوهایم گذشتی.............
سالها،
ماه هاف
روزهامی گذرند...
تو بی من و با او...
خوشحالی...
همین برای دل تنهایم کافیست
دردناک ترین جای قصه
اونجایی ک
برات آرزوی خوشبختی میکنه...
دست بر دلم نگذار میسوزی
داغ خیلی چیز هابردلم مانده...........
::
کفش های بندی ات رادوست دارم...
رفتنت راچندلحظه ب تاخیرمی اندازد
::
من چشم گذاشتم و تورفتی
تاابدشمردن شرط بازی نبود...
::
میشنوی!
دیگرصدای نفسم نمی آید!
ب دار شکیده مرابغض نبودنت..
من و تو از همان روز اول محکوم ب از دست دادن بودیم
تو همان ی ذره احساست را
و من تمام زندگیم را.........................
دیگر کمتر اشک میریزم
دارم بزرگ میشوم
یاسنگ
خدامیداند...
*************************
زیر آوار آخرین حرفت جا ماندم...
لعنتی...
نمیدانم خداحافظت چندریشتر بود...
دلم برای خودم سوخت وقتی
شما صدایم کردی!
چقدر تلخ است
بعد از سالها انتظار
ینمه گمشده ات را
کامل بیابی...
کاش می شدصدای تو را بنویسم!
خسته شدم از" تو" نوشتن
",
خوش ب حالت پیش خودت هستی...
این روزها خیلی چیزها دست من نیست...
مثلا
دستهایت!!
منتظر قطارم،
قطاری ک مسافرم در آن نیست و
من در ایستگاه نیستم؛
من روی ریلم!
امشب بازپستچی پیر محله مانیومد
یابایدخانه راعوض کنم
یاپستچی را!
توک هر روز برایم نامه می نویسی،
مگه نه...؟
سکوت و صبوری ام را...
ب حساب ضعف و بی کشی ام نگذار...
دلم ب چیز هایی پایبند است...
ک تویادت نمی آید...
مدت زیادی گذشت اما بدان...
تاآخرعمر...
دردگیرمن خواهی بود!
و تظاهرمیکنی...
نیستی...
مقایسه،توراازپای درخواهدآورد
"من"
میدانم ب کجای قلبت شلیک کرده ام...
"تو"
دیگر خوب نخواهی شد...!
هیچ نفهمیدم چ رازیست بین دل و دستم!
از دستم رفت ب هر چ دل بستم!
سخت می ترسیدم از اینکه
من از نژاد شیشه باشم و شکستنی...
او از نژاد جاده باشد و رفتنی
آری روزها گذشت ؛
همان شد؛
اورفت و من شکستم...
دلتنگ شده ام...
نمیدانم برای تو ،
یاشاید برای دیروزهایی ک باتو سر کردم...
:
ساده نیست گذشتن از کسی ک
گذشته هایت را ساخته...
از دستم رفتی...
کاش از دلم هم می رفتی...
هم قدشدیم...
خدامیداند چ چیزهایی رازیر پایم گذاشتم!
بوسیدن تو تنها تکراریست
ک تکراری نمیشود...
دیگر هیچ مزه ای دلچسب نخواهد بود
من تمام حس چشاییم را روی لبانت جاگداشته ام...
بوسه هایت را کش بده...!
من میمیرم ک این لحظه هارا زندگی کنم...
::
آن روزها: تو و بوسه های داغ
این روزها :من و داغ بوسه ها...
کاش فراموش میکردم؛
باعبور هرنفس
در ازدحام خاطره ی لب ها
از ولوله بوسه و مکث
زندگی از جایی شروع میشود
ک بی هوا بوسیده میشوی...
تلخ تلخ است تلخ تلخ،این زندگی
اما" لب هایت" عجب تعادلی برقرار کرده است...
شیرین است شیرین شیرین شیرین...
در برابر این زندگی...
تعجبی ندارد فرهادنشدی...
من تلخ بودم...
کار سختی پیش رودارم،
بعداز رفتنت بایدزنده بمانم...
خدایا!!
بهش بگوبازم مثل همیشه منتظرتم
پس کی میایی؟؟
دردناک است دوست بداری و
گمان کنی دوستت دارد
حال آنکه اویگانه هستی توباشد
وتویکی ازهزاران لذت او...
یکی زیر ...
یکی رو...
زیباترین بافتنی دنیاست دست هایمان!
تو خیس بارانی
اما من مثل اتاق زیر شیروانی
پراز خاطره بارانم...
وقتی پایان داستان دستای مهربان تو نباشد بگذار قصه گو هر طور ک میخواهد داستان را ادامه دهد...
آهسته گفت خدانگهدارت و رفت...
مردم چ راحت مسوولیتشان را برگردن دیگران می اندازند...
گاهی آنقدردلم تنگ است ک فقط دوست دارم ببینمت...
حتی با کس دیگری...
هنوز هم چشمهایش را ک میبینم چشم هایم را میبندم...!
تامباداموجی از دریای چشمانش با صخره دلم هم آغوش شود...
تامبادادرچشمهای غم بارمن جمله های تاابدنگفته رابخواند...!
می ترسد...از هجوم حضورم میترسد...شاید نمیفهمد ب اومحتاجم
اماشاید من نمیدانم خیالی بیش نیست ک :
چشمانش سهم من نمیشود...!
شاید در باور من نمیگنجد ک باکوله باری از آنچه قرار بود مال من باشد
برگردم...اما ب کجا؟؟
خیلی وقت است تنها و بی کس باخاطراتش دست و پنجه نرم میکنم...
فکر میکردم لب هایش ک بسته است معنای سکوت را میدهد
اماآن سکوت نبود...فریادی بود ک تنها "من" باآن لرزیدم...
مگه چ گناهی داشت؟!
شاید هم ب خاطر این باشد ک نباید ب کسی گفت:
چقدر چشمانش را دوست داری..؟
شاید هم ب خاطر این باشد :
هنوز هم چشمانش را ک میبینم، چشمانم رامیبندم...
چقدر سخته
دستای کسی ک دوسش داری روتودستای کس دیگه ببینی
و نتونی چیزی بگی جزاینکه بگی:
آهای غریبه مواظبش باش...
خودت را تصور کن بی او...
شایدبفهمی چی کشیدم بی تو...
| |
وب : | |
پیام : | |
2+2=: | |
(Refresh) |
<-PollItems->
<-PollName->
خبرنامه وب سایت: